یکی از قدیمی ترین و در عین حال مهمترین و قدرتمندترین برهان هایی که در اثبات عدم وجود خدا ارائه شده است، برهان شر یا Problem Of Evil است. این برهان همچنین با نام پارادوکس اپیکوری هم خوانده است. گویا نخستین بار اپیکورس، فیلسوف یونانی، این برهان را به صورت فلسفی پیکربندی کرده است.

این برهان تلاش می کند نشان دهد میان دو قضیه ی وجود خدا و وجود شر، تناقض وجود دارد و طبق اصل تناقض تنها یکی از این دو قضیه می تواند درست باشد. این برهان میگوید وجود شر مسلم است و شکی در آن نیست، پس قضیه وجود خدا نادرست است. چون قضیه دوم –وجود شر- درست است، پس قضیه نخست باید طبق اصل تناقض نادرست باشد. پس خدا نمیتواند موجود باشد.

بیان اپیکورس از برهان شر به این صورت است:

« یا خداوند میخواهد شر را از میان بردارد و نمیتواند؛ یا اینکه او میتواند، اما نمیخواهد؛ یا اینکه نه میتواند، نه میخواهد؛ اگر او میخواهد اما نمیتواند پس ناتوان است؛ اگر میتواند اما نمیخواهد پس او شرور و نابکار است؛ اما اگر خداوند هم میتواند و هم میخواهد که شر را براندازد، پس چگونه است که شر در جهان هنوز وجود دارد؟ »
برهان شر به عنوان یکی از قدرتمندترین برهان ها در اثبات عدم وجود خدا، به ویژه خدای معرفی شده در ادیان، مورد گفتگوها و بحث های مختلفی از سوی هر دو طیف خداباور و خدا ناباور قرار گرفته است. این برهان یک برهان شهودی ست و از نظر اعتباری یک پله پایین تر از برهان های منطقی ست. هیوم هم از کسانی ست که طرفدار این برهان است و این برهان را درست و قدرتمند می داند در اثبات عدم وجود خدا و در این باره می گوید:« هیچ چیز نمیتواند استواری این استدلال را متزلزل سازد، استدلالی چنین کوتاه، چنین واضح، چنین قاطع. »
بیان استنتاجیِ هیوم از برهان شر به این صورت است:


1. خدا وجود دارد. (فرض اولیه)

2. خدا قادر و عالم مطلق است. (تعریف خدا)

3. خدا کریم و مهربان مطلق است. (تعریف خدا)

4. موجودی که مطلقا کریم و مهربان باشد با هر بدی و شر مطلقا مخالف است. (تعریف مهربان مطلق)

5. موجودی که مطلقا کریم و مهربان باشد در صورت اطلاع از وجود شر و توانایی نابود کردن، آن شر را بلافاصله نابود می‌کند. (نتیجه‌گیری از گزاره ۴)

6. خدا با هر بدی و شر مخالف است. (نتیجه‌گیری از گزاره ۳ و ۴)

7. خدا آنی می‌تواند شر را به طور کامل نابود کند. (نتیجه‌گیری از گزاره ۲)

1. نتیجه شر و بدی هرچه که باشد خدا می‌تواند بدون متوسل شدن به شر به آن دست یابد. (نتیجه‌گیری از گزاره ۲)

2. خدا دلیلی برای نابود نکردن شر ندارد. (نتیجه‌گیری از گزاره ۷٫۱)

3. خدا دلیلی برای بلافاصله عمل نکردن ندارد. (نتیجه‌گیری از گزاره ۵)


8. خدا شر را به طور کامل و آنی نابود می‌کند. (نتیجه‌گیری از گزاره ۶، ۷٫۲ و ۷٫۳)

9. شر وجود داشته‌است، وجود دارد و وجود خواهد داشت. (فرض اولیه)

10. گزاره‌های ۸ و ۹ متناقض هستند. بنابراین یکی از فروض اولیه نادرست هستند. به این معنی که یا خدا وجود ندارد. یا شر وجود ندارد.


برهان شر از روش برهان خلف استفاده می کند؛ با به کارگیری مسئله وجود شر. در برهان خلف، عکس حکم درست فرض می شود و سپس با مشاهده ی تناقض در روند حل مسئله، نتیجه می گیرد که حکم درست بوده است.
استدلال نخست:
1- اگر خدایی وجود میداشت، در دنیا شری وجود نمیداشت. 2- در دنیا شر وجود دارد. 3- بنابر این خدا وجود ندارد.
ساختار منطقیِ این استدلال کاملا درست است. یعنی اگر مورد 1 و 2 درست باشند، آنگاه به طور منطقی مورد 3 نتیجه ی درست این استدلال خواهد بود.
فرض دوم که میگوید در دنیا شر وجود دارد فرضی آشکار است. بعید است کسی بخواهد این فرض را زیر سوال ببرد و بگوید در دنیا شری وجود ندارد، در دنیا گرسنگی بدبختی فقر وجود دارد، بیماریهای مرگ آور، بلایای طبیعی وحشتناک و مرگبار، جنگ، خشونت، تجاوز و... وجود دارد و همه این را خوب میدانیم. بطور مشخص و دقیق منظور از شر در برهان شر، چیزی نیست جز شر طبیعی که بطور کلی به هر چیز که موجب "رنج و مرگ پیشرس" شود اطلاق میشود، نوع غیر طبیعی شر را میتوان شر مصنوعی نامید، علت شر مصنوعی علتی فاعلی است یعنی کسی تحقق آنرا باعث میشود. بعنوان مثال ترور شرّی مصنوعی است و زلزله شرّی طبیعی.
به این ترتیب تنها فرضی که باید مورد درستی آزمایی قرار بگیرد، فرض نخست است. به این معنا که اگر خدایی وجود دارد، چرا باید مانع وقوع شر شود و نباید شری در جهان وجود داشته باشد؟
در اینجا خدا ناباور باید اثبات کند که چرا وجود خدا و وجود شر با هم در تناقض هستند و از این راه و با استفاده از اصل تناقض نتیجه بگیرد که چون وجود شر بدیهی ست، پس خدا نمی تواند وجود داشته باشد. دقت کنید که وجود شر بدیهی ست. یعنی با نگاهی به جهان به راحتی می توان وجود شر را درک کرد. تنها موردی که باید بررسی و توسط خدا ناباور اثبات شود این است که چرا وجود خدا با وجود شر در تضاد است. یعنی چرا تنها یکی از این دو باید باشند و هر دو توءمان نمی توانند وجود داشته باشند. به طور ساده تر خدا ناباور باید ثابت کند که میان وجود خدا و وجود شر ناسازگاری و تضاد است.
استدلال دوم:

1. بنا بر خیرخواهی و نیکی مطلق؛ یک موجود خیرخواه جلوی تمامی شرهایی را که بتواند مانع وقوع شان شود را میگیرد.

2. بنا بر قدرت مطلق؛ یک موجود قادر و توانا می تواند جلوی تمامی شرها را بگیرد و آن ها را نابود کند.

3. اگر خدا وجود داشته باشد، نباید هیچ شری در جهان وجود داشته باشد.

ساختار منطقیِ این استدلال هم کاملا درست است. یعنی اگر فرض های 1 و 2 درست باشد، آنگاه مورد 3 هم یقینا درست است.
مورد 2 درست است. یعنی بنابر قادر مطلق بودن خدا، او می تواند مانع وقوع شر شود. اگر نتواند دیگر قادر نیست و دیگر خدا نیست!
تمام بحث بر سر مورد نخست است. یعنی باید ثابت کرد که چرا موجود خیرخواه مطلق، باید مانع وقوع شر شود. به مثال زیر توجه کنید:
فرض کنید شما در مکانی هستید که یک مرد در حال کتک زدن یک کودک است. شما این قدرت را دارید که آن مرد را از آن کار باز دارید و می دانید که هیچ آسیبی به شما نمی رسد و دچار گرفتاری ای نمیشوید. اگر شما انسان نیکو و خیرخواهی باشید بی گمان باید به کمک کودک بشتابید. اگر شما این کار را نکنید، بی گمان از لحاظ اخلاقی شما دچار مشکل هستید و نمی توان به شما گفت که انسان خوبی هستید. این یک حقیقت و واقعیت است.
ولی همیشه مثال ها به این صورت نیستند. فلاسفه چون به طور همه جانبه و بدون تعصب و پیش داوری عمل می کنند، تلاش می کنند موضوع را کاملا موشکافی کنند و نتیجه ی درست را استنتاج کنند. برای همین مثلا به این مثال توجه کرده اند:
پدر و مادری خیرخواه ممکن است بچه شان را بگونه ای تنبیه کنند، مثلاً به او اجازه بدهند تا یکبار دستش را به لیوان چایی داغ بطور سریع بزند تا او بفهمد که نباید با چایی بازی کند در این حال آنها شری را برای کودکشان پدید می آورند؛ آیا میتوان آنها را نیز شرور دانست؟
این دو مثال و بی شمار مثال دیگر نشان می دهد که همیشه اجازه دادن به وقوع یک شر، غیراخلاقی و یا نشان از نیک نبودن نیست. در خیلی از موارد وقوع برخی شرها سبب جلوگیری از وقوع شری بزرگ تر و یا رسیدن به خیری بزرگ تر میشود. با این بررسی فلاسفه به مورد نخست استدلال دوم شک کردند و آن را همه جانبه نیافتند و آن را اصلاح کردند.
فلاسفه با این دید، تعریفی برای نیک بودن یا اخلاق مدار بودن ارائه کردند به این صورت که:
یک موجود اخلاق مدار و نیک خواه می تواند اجازه وقوع شری مانند A را بدهد، اگر و تنها اگر وقوع این شر یکی یا هر دوی شرایط ذیل را به همراه داشته باشد:

1. وقوع شر A ضرورتاً سبب عدم وقوع شر B شود به گونه ای که B بزرگ تر از A باشد.

2. وقوع شر A ضرورتا سبب وقوع خیر C شود به گونه ای که C بزرگ تر از A باشد.

از این پس به شری که یکی یا هر دوی شرایط بالا را داشته باشد، شرِ اخلاقی گوییم و شری که هیچ یک از شرایط بالا را به همراه نداشته باشد میشود شرِ غیراخلاقی.
با توجه به این تعریف، باید فرض نخست استدلال دوم را هم تغییر دهیم تا آن هم درست شود. فرض به این صورت بود:
بنا بر خیرخواهی و نیکی مطلق؛ یک موجود خیرخواه جلوی تمامی شرهایی را که بتواند مانع وقوع شان شود را میگیرد.
حالا باید این فرض برای درست بودن و فراگیر بودن اش به این شکل درآید.
بنا بر خیرخواهی و نیکی مطلق؛ یک موجود خیرخواه جلوی تمامی شرهای غیراخلاقی ای را که بتواند مانع وقوع شان شود را میگیرد.
در این حالت، شرهایی مانند دست زدن کودک به لیوان چای داغ، دیگر غیراخلاقی نیستند و وجود این شرهای اخلاقی تناقضی با وجود خدا ندارند.
پس مورد سوم در استدلال دوم را هم باید تغییر دهیم تا درست باشد. به این صورت می شود:
اگر خدا وجود داشته باشد، نباید هیچ شرِ غیراخلاقی ای در جهان وجود داشته باشد.

خ